
جالبه اگه یک روز صبح وقتی پرتوی طلایی رنگ خورشید ، پهنه گیتی رو روشن میکنه ، یهو همه انسانها در سراسر عالم ناپدید بشن و تنها ساختمانها ، پلها و کارخانه ها و خودرو ها و … باقی بمونن و یه مشت جانور و گیاه و حشره و …
سوال اینجاست ، در اون روز که جمعیت کره زمین صفر است و روزهای در پی اون، چه بر سر زمین خواهد آمد و زندگی سایر جانوران چگونه خواهد بود؟
این تصور که ساختمانها و پلها بدون نگهداری و تعمیرات، رهاشده باشن ، پالایشگاه ها بدون اپراتور در حال کار هستن و نیرو گاههای هسته ای برقی رو تولید کمی می کنن بدون اینکه مصرف کننده ای وجود داشته باشه ، خطوط انتقال گاز ،گازی رو انتقال می دن که مصرف کننده ای نیست که اونها رو مصرف کنه ، ماهواره ها در مدار زمین سرگردون می مونن و کلی ماجرای دیگه … در نوع خودش می تونه کلی وحشتناک و در عین حال بسیار شگفت انگیز باشه!
مستند Life after people اثر David de Vries محصول ایالت متحده با این ایده که روزی ناگهان همه انسانها ناپدید شده اند ، سعی در به تصویر کشیدن زمین بدون انسان نموده است . تاکنون دو فصل از این مستند در سالهای 2009 و 2010 از کانال History پخش شده ، که پیشنهاد می کنم نسخه سینمایی اون رو در صورتیکه تمایل دارید ببینید!
پ . ن : حالا فکرکن اگه همه غیب بشن ،جز تو، فکر می کنی چی میشه؟
اگه حوصله کنی، در ادامه بیست و چهار ساعت از وقایع ثبت شده در دفترچه خاطرات منو در اونروز که تنها انسان غیب نشده ی زمین بودم ، رو می تونی بخونی:
به زمین خوش آمدید، جمعیت: یک نفر!
ساعت صفر: رفتم تو ایستگاه مترو ، بدون اینکه له و لورده بشم به همراه چند تا گربه های محل و هفت هشت از سوسکهای با صفای ایستگاه مترو ، سوار مترو شدم یه دور اساسی زدم توی همه تونلهای مترو تهران
ساعت یک :وقتی حسابی دور زدم توی تهرون با مترو ،برگشتم و قطارو دم پارک ارم پارک نموده و پردیدم سوار ترن هوایی شدم بعدش همه جونورای باغ وحش و آزاد کردم و سوار یه شتر مرغ رفتم جاده مخصوص دم نمایشکاه پورشه ، یه پورشه زرد از این SUV ها رو سوار شدمو و تخته گاز رفتم فرودگاه
ساعت دو: توی فرودگاه، جلدی پریدم پشت رول یه جمبو جت ایر فرانس و یه ضرب رفتم سمت فرودگاه شارل دو گل پاریس ! باور نمی کنید چه بروز برج ایفل اوردن این جونورای بی جنبه ! تا دیدن آدما نیستن، ظرف دو ساعت، برج ایفل کج کرده بودن .
اینهاش اینم مدرکش که البته موجوده:

ساعت پنج و نیم: یه پمپ بنزین پیدا کردم نزدیک برج ایفل و در حد توانم، تا یارانه ها هدفمند نشدن ! باک همه ماشینای پاریس رو پر بنزین کردم تا طفلکی پارسیها اگه دوباره ظاهر شدن زیر سایه مدیریت جهانی من که تنها انسان قدیمی کره خاکی هستم ،حظی ببرند بی حساب
ساعت هفت : توی خیابون شانزه لیزه یه شعبه کی اف سی پیدا کردم و یه منوی اکونومی اسپایسی رو به اتفاق چند تا گوریل زدیم به بدن و یه آبم روش!
ساعت هفت و نیم : پریدم تو یه اتول پاریسی از نوع رنو! و رفتم فرودگاه اورلی و یه ایر باس380 را پروندم به مقصد نیویورک ! باورتون نمیشه وقتی ساعت پانزده و نیم ، رسیدم فرودگاه نیویورک تایه یلو کب خالی رو روشن کردم، نا خودآگاه به یاد پهلوان دکتر مهندس محمود افتادم و یه راست رفتم سازمان ملل و دیدم اون مدارکی که می گفت ایشون موجوده ، واقعا” موجود بود ! همونجا توی کشوی میز این یارو بان کی مونِ نامرد بود و این مدت قایمشون کرده بود مردک کره ای بی معرفت و غرب زده و بازیچه دست امپریالیسم!
ساعت شانزده : در حالی که مدارک رو برای عبرت آیندگان در جیب مبارک گذاشته بودم ،رفتم کاخ سفید اندر شهر دی سی و در موال منزل باراک اوباما مقادیری قضای حاجت فرمودم !(شرمنده دست خودم نبود کی اف سی پاریس و آب نیویورک بهم نساخته بود و دل پیچه شده بودم!) ناگفته نماند این سگِ میشل اوباما گازی ازیک محلِ ما گرفت که کلی دعا نثار روح باراک و میشل و جد وآبادش فرمودیم! خودمونیما موالم ، موالهای امریکائی!
ساعت هفده : بعد از کلی گشتن بالاخره، این دکمه ی موشک اتمی باراک جون را پیدا کردم و یه مقادیری موشک اتمی حواله کردم به سمت جزیره ی بریتانیا و گمون کنم لندن و منچستر و لیور پول به همراه محتویات جزیره منحوس بریتانیا رو ، غرقشون کردم تا بلکم، وقتی مردم دوباره ظاهر شدن ، یه دنیا از شر این انگلیسهای استعمار گر و شبکه فتنه گر بی بی سی ! راحت بشن.
ساعت هجده : سوار بر یک اف 35 نیویورک رو به مقصد ونزوئلا ترک کردم ! آقا جا تون خالی وقتی رسیدم به کاخ مشهدی هوگو ، هنوز صندلیش گرم بود البته یه بوی بدی می یومد که گمون کنم ناشی از خوراک لوبیایی بود که شب قبل، دایی هوشنگ زده بود به بدن!
در حالیکه اشک در چشمانم جمع شده بود از فرط علاقه و دل تنگی و احساس نفس تنگی ناشی ازگرمای صندلی !دایی هوشنگ ، با دیدن آلبوم عکسهای دایی جون( مشهدی هوگو چاوز معروف منظورمه) تازه فهمیدم عمق عشق علاقه ایشون و مادام کورتنی لاو چقدر بوده و از اینکه فکر میکردم در دنیای امروز عشق و عاشقی دیگه مالیده خیلی متاسفم شدم و آرزو کردم که کاش دایی هوشنگ یهو دوباره ظاهر بشه و من ازش حلالیت می طلبیدم! و می پرسیدم قبل غیب شدن این خوشبو کننده رو کجا کذاشته ! لامصب!! خفمون کرد !
ساعت نوزده : سوار بر خودروی تشریفات دایی هوشنگ رفتم بولیوی و ساختمانهای در حال ساخت ناشی از تقدیم چند میلوین دلار از بیت المال مردم ایران! توسط دولت مهرورز و عدالت محور و خدمتگزار ایران به عمو مورالس ! رو از نزدیک دیدم و از اینکه دیدم بعد از مردم کشورم که همگی در رفاه مطلق و آزادی نزدیک به مطلق خونه دار شده بودن ، مردم عزیز و کمونیست و سوسیالیست بولیوی نیز، همگی داشتن خونه دار می شدن !!! بر خودم بالیدم !!! اما حیف که مردم بولویوی هم مثل مردم وطنم ، دیگه نبودن که خونه دار شدن خودشون رو ببینن!!
تو همین حالت معنوی بودم که چشمم به ساعت افتاد و دیدم ساعت بیست و یک هست و فقط سه ساعت وقت دارم تا برم مسکو!
وای خدای من ! مسکوی نازنین و همسایه مقتدر وطنم با اون چهارتا خیابون و یک میدون و هوای سردش!!!
لذا یه فقره جت فالکون متعلق به عمو مورالس را سوار شدم به سمت مسکو پریدم.
ساعت بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه : الان که این خاطره رو می نویسم نزدیک مسکو هستم اما سیستم دفاع موشکی روسیه از نوع ” اسی کار درست” که توسط متخصصان ایرانی، طراحی و ساخته شده بود و به روسها فروخته شده بود (این سامانه موشکی همان اس سیصد بود که بعد ازاینکه روسها به ایران ندادند ، در سه سوت ایرانیزه شد و چون به صورت خودکار هر جنبنده ای که در شعاع Nکیلومتریش باشه رو نابود میکنه و کارش خیلی درست است ،نامش از اس سیصد به” اسی کاردرست” تغییر یافته بود و مجددا به روسیه صادر شده بود) هواپیمای منو هدف گرفته و سیستم هشدار هواپیما داره جیغ و ویق می کنه ، فکر کنم تا چند ثانیه دیگه بخوره به هواپیما و منم به جمع غیب شده ها بپیوندم!! فقط افسوس ، وقت نکردم برم ترکیه، اون 18.5 میلیارد دلار معروف رو پیدا کنم و هاپولیش کنم !
ساعت بیست چهار :
بوم !!! به زمین خوش آمدید ، جمعیت : صفر!
سوال جدی : شما اگه یه روز صبح از خواب پاشید و ببیند که همه به جز شما غیب شدن و شما موندید و یه مشت جک و جونِور ، چی کار می کنید؟
یه لیست از کارهایی که انجام می دید می تونه پاسخه مناسبی به این سوال باشه!